لسان الملك سپهر
333
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
حضرت از آن خرما بخورد و خستوى « 1 » آن را در خاك بنهفت و با عباس بفرمود : بدانم كه در اينجا نخلستانى برآورم و از ثمر آن بهره گيرم ، و پس از آنجا كوچ دادند و چون لختى راه پيمودند ، آن حضرت با عباس فرمود : هماكنون بازشو و از آن نخلستان كه من كردم مقدارى رطب به سوى ما حمل كن . عباس بازشد و در آنجا نخلستانى انبوه يافت كه از خرما گرانبار بود ، پس يك شتر از آن خرما حمل كرده به ميان كاروانيان آورد و مردمان بخوردند و خداى را شكر گرفتند ، اما ابو جهل همى ندا در داد كه از اين خرما كه اين جادوگر كرده است مخوريد . مع القصه از آنجا نيز راه سپر شدند تا عقبه ايله نمودار شد و در آنجا ديرى بود كه چند راهب اقامت داشت و سيّد ايشان فليق بن يونان بن عبد الصّليب ناميده مىشد و كنيت او ابو خبير بود و او خبر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله را از انجيل دانسته بود و چون به قصّه آن حضرت مىرسيد مىگريست و مىگفت : اى فرزندان ، چه وقت باشد كه مرا بشارت دهيد به آمدن بشير و نذير ؟ الّذى يبعثه اللّه من تهامة متوجّا بتاج الكرامة تظلّه الغمامة يشفع فى العصاة يوم القيامة رهبانان با او گفتند : چندين گريستن از بهر چيست ؟ مگر ظهور او نزديك باشد ؟ فرمود : سوگند با خداى كه او در كعبه ظاهر شده است و زود باشد كه مرا از رسيدن او بدين اراضى بشارت دهيد ، و همى به ياد آن حضرت بگريست تا بينائيش اندك شد . ناگاه روزى رهبانان كاروانى را از دور بديدند كه در پيش روى ايشان كسى باشد كه ابرش بر سر سايه افكنده و از جبينش نور نبوّت چنان ساطع است كه ديده را در مىربايد ، فرياد برداشتند كه : اى پدر عقلانى ، اينك كاروانى از طرف حجاز باديد آمد ، فليق فرمود : بسيار كاروان از حجاز بر ما گذشت و آن كس كه من جستم نيافتم . گفتند : اينك نورى از اين كاروان بر فلك همىتابد ، فليق را دل بجنبيد و دانست كه روز وصال پيش آمد ، پس دست برداشت و گفت : اى خداوند به جاه و منزلت آن محبوب كه انديشهام به سوى او پيوسته در زيادت باشد ، بينائى مرا به سوى من بازده تا او را ديدار كنم . هنوز اين سخن به پاى نبرده بود كه چشمش روشنائى يافت ، پس با رهبانان خطاب كرد كه : منزلت او را نزد خداى دانستيد و اين شعر بگفت :
--> ( 1 ) . خستو : هسته